X
تبلیغات
دوست داشتن

دوست داشتن

برای دوستان عزیزم

عاشقانه ترین وبلاگ... کاش هیچوقت عشقی متولد نمیشد که احساسی بمیرد...عاشق های واقعی ...

 
رفاقت... 

 

از خدا پرسیدم چی دوست داری؟

گفت :سخاوت

دیوانه گفت: حماقت

غم گفت: ملامت

کوه گفت:صلابت

معشوق گفت: نگاهت

فدای تو که گفتی: رفاقت

 

۱۰۰۰ مرتبه ۹۰۰ جمله ی عاشقانه را روی۸۰۰ جای مختلف

به۷۰۰ زبان و پیش ۶۰۰ نفر فریاد زدم! ۵۰۰ تای آن رادر۴۰۰ جمله

گنجاندم و به ۳۰۰زبان در۲۰۰برگ ترجمه کردم.  ۱۰۰تای آن را۹۰روز...

روزی۸۰ مرتبه برای تو خواندم! ۷۰ تای آن را آموختم وبیش از۶۰تای آنرا تجربه کردم و ۵۰غروب را از ۴۰سمت به نظاره نشستم. در ماه

۳۰روزه،بیشتر از۲۰روز ۱۰ باراز تو ۹سوال کردم.  ۸ سوال من را

۷ مرتبه در۶ روز جواب دادی. با ۵ واسطه ۴ دفعه تو را ۳ جا

دعوت کردم...  ۲ ساعت خواهــــش کردم تا یک بار گفتی:

دوستت دارم....

تنها...

شبی غمگین شبی بارانی و سرد
مرا در غربت فردا رها کرد
دلم در حسرت دیدار او ماند
مرا چشم انتظار کوچه ها کرد
به من می گفت تنهایی غریب است
ببین با غربتش با من چه ها کرد
تمام هستی ام بود و ندانست
که در قلبم چه آشوبی به پا کرد
و او هرگز شکستم را نفهمید
اگر چه تا ته دنیا صدا کرد.

ازخودگذشتگی...
 

یه دختر کوری تو این دنیا ی نامرد زندگی می کرد٬این دختره یه دوست پسری داشت که عاشق اون بود٬دختره همیشه می گفت:اگه من چشمامو داشتم همیشه

عاشقت می موندم٬

  یه روز یکی پیدا شد که به اون دختره چشماشو بده٬وقتی که دختر بینا شد دید که

  دوست پسرش کوره!

  بهش گفت: من دیگه تو رو نمی خوام برو!

  پسره با ناراحتی رفت و یه لبخند تلخ بهش زد و گفت:

              مراقب چشمای من باش !!!

 
دلم یک دنیا برات تنگ است٬با خودم عهد کردم که به تو نیندیشم

نمی شود نمی توانم خیالت رااز خاطرم محو کنم

وقتی اشک می ریزم شعر سهراب به خاطرم می آید که می گوید: بهترین چیز٬رسیدن به نگاهی است که از حادثه عاشق تر است...

و می خندم دانه های اشکم بر روی نوشته هایم می چکد

دفترم خیس میشود و برای چند لحظه آرام میشوم ودوباره تو تمام ذهنم را پر می کنی

و دوباره...

سهراب : گفتی چشمها را باید شست ! شستم ولی...
گفتی جوردیگر باید دید! دیدم ولی...
گفتی زیر باران باید رفت رفتم ولی...
او نه چشم های خیسو شسته ام را نه نگاه دیگرم را هیچکدام را ندید فقط در زیر باران با طعنه ای خندیدو گفت:
دیوانه ی باران ندیده!

فاصله
هزار خیابان فاصله دارم با او

هزار خیابان فاصله دارم با خود

چرا زنده باشم؟

وقتی درتاریکی قدم می زنم

وقتی که او مرا

و گلدان های کنار پنجره را

از یاد برده است.

زخم ها یم را نمی بندد

چشم هایش را می بندد...

سکوت مرگبار

نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد

نمی خواهم بدانم کوزه گرازخاک اندامم چه خواهد ساخت ولی بسیار مشتاقم که از خاک گلویم سوتکی سازد

گلویم سوتکی باشد به دست کودکی گستاخ و بازیگوش و او هر روز و پی در پی دم گرم خودش را درگلویم سخت بفشارد

و خواب خفتگان٬خفته را آشفته تر سازد بدین سان بشکند دائم سکوت مرگبارم...

نمی دانم...  چاپ
تاریخ : پنجشنبه 30 اردیبهشت 1389

<><>

<>

<>نازنینم

بی تو اینجا نا تمام افتاده ام

پخته ای بودم که خام افتاده ام

گفته بودی تا که عاقلتر شوم

آه ، می خواهی مگر کافر شوم

من سری دارم که می خواهد کمند

حالتی دارم که محتاجم به بند

کاشکی در گردنم زنجیر بود

کاشکی دست تو دامنگیربود

عقل ما سرمایه دردسر است

من جهان را زیر وبالا کرده ام

عشق خود را در تــــــو پیدا کرده ام

من دگر از هر چه جز دل خسته ام

عهد یاری با دل دل بسته ام

بر لب تو خنده مجنونی ام

خنده تو رنگی از دلخونیم...

نمی دانم بذر عشق تو را ، دستان کدام باغبان در کویر قلبم پاشید

که شمیم آن...

نمی دانم طراوت کدامین اقاقی را پیشکش رویاهای آبی ام کردی که کلبه ویران شده ی دلم٬بهشت همه ی پروانه ها شد.

بگذاردرآرامش دریا گونه ات غرق شوم ودراحساس نقره ای ستاره ات تکثیریابم تا شاید از زندگی،تبسمی سبزهم نصیب من شود.

<><><>

زمانی که دست زندگی سنگین و شب بی ترانه است٬هنگام عشق و اعتماد است

و دست زندگی چه سبک می شود و شب چه پر ترانه٬آن هنگام که به هم عشق می ورزیم واعتماد داریم!

بی تو یک روز در این فاصله ها خواهم مرد

ای عزیز جان من !

من برای مرگ خود یک بهانه می خواهم

یک بهانه پوچ عاشقانه می خواهم

از غمی که می دانی با تو بودنم مرگ است و بی تو بودنم هرگز

گر بهانه این باشد من بهانه می گیرم

عاشقانه می میرم.......

 

خیال ...

خیال....

 

دیشب دوباره دیدمت اما خیال بود

تو در کنار من بشینی؟..... محال بود

هر چه نگاه عاشق من بی نصیب بود

چشمان مهربان تو پاک و زلال بود

پاییز بود و کوچه ای و تک مسافری

با تو چقدر کوچه ی ما بی مثال بود

نشنید لحن عاشق من را نگاه تو

پرواز چشم های تو محتاج بال بود

سیب درخت بی ثمر آرزوی من

یک عمر مانده بود ولی کال کال بود

گفتم کمی بمان به خدا دوست دارمت

گفتی مجال نیست ولیکن مجال بود

یک عمر هر چه سهم تو از من نگاه بود

سهم من از عبور تو رنج و ملال بود

چیزی شبیه جام بلور دلی غریب

حالا شکست وای صدای وصال بود

شب رفت و ماه گم شد و خوابم حرام شد

اما نه با خیال تو بودم حلال بود...

 

سادگی...

نمیدونم از کجا شروع کنم قصه ی تلخ سادگیمو

نمیدونم چرا قسمت می کنم روز های خوب زندگیمو

چرا اول قصه همه دوستم می دارن

وسط قصه می شه سر به سر من میذارن

تا می خواد قصه تموم شه ......... همه تنهام می ذارن

میتونم مثل همه دورنگ باشم ..........دل نبازم

میتونم مثل همه یه عشق بادی بسازم

تا با یک نیش زبون .......بترکه و خراب بشه

تا بیان جمش کنن

حباب دل سراب بشه .....

می تونم بازی کنم با عشق و احساس کسی

می تونم درست کنم ترس دل و دلواپسی

می تونم دروغ بگم تا خودمو شیرین کنم

می تونم پشت دلها قایم بشم .....کمین کنم

ولی با این همه حرفها باز منم مثل اونام

یه دروغ گو می شم ......همیشه ورد زبونام

یه نفر پیدا بشه به من بگه چکار کنم

با چه تیری اونی که دوستش دارم شکار کنم

من باید از چی بفهمم چه کسی دوستم داره

توی دنیا .اصلا عشق واقعی وجود داره ...؟؟؟

پاییز را دوست دارم...

بخاطر غریب و بی صدا آمدنش

بخاطر رنگ زرد زیبا و دیوانه کننده اش

بخاطر خش خش گوش نواز برگ هایش

بخاطر صدای نم نم باران های عاشقانه اش

بخاطر رفتن و رفتن... و خیس شدن زیر باران های پاییزی

بخاطر بوی مست کننده خاک باران خورده کوچه ها

بخاطر غروب های نارنجی و دلگیرش

بخاطر شب های سرد و طولانی اش

بخاطر تنهایی و دلتنگی های پاییزی ام

بخاطر پیاده روی های شبانه ام

          بخاطر بغض های سنگین انتظار

بخاطر اشک های بی صدایم

بخاطر سالها خاطرات پاییزی ام

بخاطر معصومیت کودکی ام

بخاطر نشاط نوجوانی ام

بخاطر تنهایی جوانی ام

بخاطر اولین نفس هایم

بخاطر اولین گریه هایم

بخاطر اولین خنده هایم

بخاطر دوباره متولد شدن

بخاطر رسیدن به نقطه شروع سفر

بخاطر یک سال دورتر شدن از آغاز راه

بخاطر یک سال نزدیک تر شدن به پایان راه

بخاطر غریبانه و بی صدا رفتنش

پاییز را دوست دارم، بخاطر خود پاییز

و من عاشقانه پاییز را دوست دارم...

به نام تک ستاره اسمان که دوستی رابنا کرد 
 

به نام خداوندحکیم که همه جفتندو او تکه...

درکنج دلم عشق کسی خانه ندارد

کسی جائی دراین کلبه ویرانه ندارد

دل رابه کف هرکه دهم بازپس ارد

کسی تاب نگهداری این دل دیوانه ندارد

انقدر اه کشیدم که ازجهان سیرشدم

گرچه صورتم جوان است ولی پیرشدم

درجوانی ناله هاکردم کسی یادم نکرد

درقفس جان دادم صیاد ازادم نکرد

عشقت را ببخش

ارزشت را با مقایسه کردن خود با دیگران پایین نیاور, زیرا همه ما با یکدیگر متفاوتیم.
اهداف و آرزوهایت را با توجه به آن چه که دیگران با اهمیت تصور می کنند, تعیین نکن, زیرا فقط تو می دانی که
چه چیزی برایت بهترین است.
با زندگی کردن در گذشته یا اینده زیستن در زمان حال را از دست نده. حتی اگر یک روز در زمان حال زندگی کنی,
همه روزهای عمرت را زیسته ای.
هنگامی که هنوز چیزی برای بخشیدن داری , هرگز ناامید نشو.
هیچ چیز واقعا به پایان نمی رسد تا لحظه ای که خودت دست از تلاش برداری از مواجه شدن با خطرات نترس, زیرا
بدین ترتیب فرصت می یابی که بیاموزی چقدر باید شجاع باشی.
با گفتن این که: یافتن عشق غیر ممکن است مانع ورود عشق به زندگی خود نشو.
سریعترین راه دریافت عشق , بخشیدن آن به دیگران است.
سریعترین راه از دست دادن آن محکم نگاه داشتن آن است.
رویا های خود را رها نکن. بدون رویا بودن یعنی بدون امید بودن و ناامیدی یعنی این که هیچ هدفی نداری.
زندگی یک مسابقه نیست , بلکه سفری است که هر قدم از مسیر آن را باید لمس کرد و چشید.

+ نوشته شده در  جمعه ششم اسفند 1389ساعت 9:0  توسط ِAMIN  | 

یک نگاه تو
می ارزد به تمام آن نگاه هایی که از من گرفتی.
و شوق لحظه ای با تو بودن
می ارزد به تمام آن همه تنهایی.
تنها لحظه ای با من باش تا تکرار بی تو بودن رخت بندد از روزگارم.
و من
فقط ، تنها به لحظه ای دلخوشم...

وداع

می روم خسته و افسرده و زار سوی منزلگه ویرانه خویش

به خدا می برم از شهر شما دل شوریده و دیوانه خویش

می برم تا که در آن نقطه دور شستشویش دهم از رنگ گناه

شستشویش دهم از لکه عشق زین همه خواهش بیجا و تباه

می برم تا زتو دورش سازم زتو ای جلوه ی امید محال

می برم زنده بگورش سازم تا از این پس نکند یاد وصال

ناله می لرزد می رقصد اشک آه بگذار که بگریزم من

از تو ای چشمه ی جوشان گناه شاید آن به که بپرهیزم من

به خدا غنچه شادی بودم دست عشق آمد و از شاخم چید

شعله آه شدم صد افسوس که لبم باز بر آن لب نرسید

عاقبت بند سفر پایم بست می روم خنده به لب خونین دل

می روم از دل من دست بدار ای امید عبث بی حاصل...

ناشناس

باز هم قلبی به پایم افتاد باز هم چشمی به رویم خیره شد

باز هم در گیر و دار یک نبرد عشق من بر قلب سردی چیره شد

باز هم از چشمه لبهای من تشنه ای سیراب شد, سیراب شد

باز هم در بستر آغوش من رهرویی در خواب شد

بر دو چشمم دیده می دوزم به ناز خود نمی دانم چه می جویم در او

عاشقی دیوانه می خواهم که زود بگذر از جاه مال و آبرو

او شراب بوسه می خواهد زمن من چه گویم قلب پر امید را

او بفکر لذت و غافل که من طالبم آن لذت جاوید را

من صفای عشق می خواهم از او تا فدا سازم وجود خویش را

او تنی می خواهد از من آتشین تا بسوزاند در آن تشویش را

او به من میگوید ای آغوش گرم مست نازم کن که من دیوانه ام

من به او می گویم ای ناآشنا بگذر از من من تورا بیگانه ام

آه از این در از این جام امید عاقبت بشکست و کس رازش نخواند

چنگ شد در دست هر بیگانه ای ای دریغا کس به آوازش نخواند...

اسیر

تو را می خواهم و دانم که هرگز به کام دل در آغوشت نگیرم

تویی آن آسمان صاف و روشن من این کنج قفس مرغی اسیرم

زپشت میله های سرد و تیره نگاه حسرتم حیران به رویت

در این فکرم که دستی پیش آید و من ناگه گشایم پر به سویت

در این فکرم که در یک لحظه غفلت از این زندان خاموش پر بگیرم

به چشم مرد زندانبان بخندم کنارت زندگی از سر بگیرم

در این فکرم من و دانم که هرگز مرا یاری رفتن زین قفس نیست

اگر هم مرد زندانبان بخواهد دگر از بهر پروازم نفس نیست

زپشت میله ها هر صبح روشن نگاه کودکی خندد به رویم

چو من سر می کنم آواز شادی لبش با بوسه می آید به سویم

اگر ای آسمان خواهم که یک روز از این زندان خاموش پر بگیرم

به چشم کودک گریان چه گویم زمن بگذر که من مرغی اسیرم

من آن شمع ام که با سوز دل خویش فروزان می کنم ویرانه ای را

اگر خواهم که خاموشی گزینم پریشان می کنم کاشانه ای را...

 ابر می بارد و من می شوم از یار جدا

ابر می بارد و من می شوم از یار جدا

چون کنم دل به چنین روز زدلدار جدا

ابر و باران و من و یار ستاده به وداع

من جدا گریه کنان ابر جدا,یار جدا

سبزه نو خیز و هوا خرم و بستان سرسبز

بلبل روی سیه مانده زگلزار جدا

دیده از بهر تو خونبار شد, ای مردم چشم

مردمی کن مشو از دیده ی خونبار جدا

نعمت دیده نخواهم که بماند پس از این

مانده چون دیده از آن نعمت دیدار جدا

حسن تو دیر نپاید چو ز خسرو رفتی

گل بسی دیر نپاید چو شد از خار جدا...

صدا کن مرا...

صدای تو خوبست!

صدای تو سبزینه آن گیاه عجیبی است

که در انتهای صمیمیت حزن می‌روید

در ابعاد این عصر خاموش

من از طعم تصنیف در متن ادراک یک کوچه تنهاترم!

بیا تا برایت بگویم که تنهایی من چه اندازه است..

و تنهایی من شبیخون حجم تو را پیش بینی نمی‌کرد

«و خاصیت عشق این است»

از کسی که دوستش داری ساده دست نکش !

شاید دیگه هیچ کس رو مثل اون دوست نداشته باشی

و از کسی هم که دوستت داره بی تفاوت عبور نکن

چون شاید

هیچوقت

هیچ کس

تو رو به اندازه اون دوست نداشته باشه !!

دلم خیلی میخواست معنای عشق و دوست داشتن رو بدونه !

معنای غروب رو !

ولی کاش هرگز این آرزو رو نداشت !

هر غروبی زیباست جز غروب عشق

چقدر شکستن بی صدا !

چقدر تحمل

چقدر انتظار نشستن واسه فردا !

چقدر امید و دلخوشیهای الکی !!!

وقتی میبینی عشق دروغه ! چراغش بی فروغه ! وفاش همینه !!

واسه چی میخوای بمونی !

برو از این دنیا راحت کن خودت رو !

آسمون عشق ابری شده ! تماشا نداره !

مهر و وفا مرده اینکه دیگه حاشا نداره !

دلا سنگ ، هزار رنگ

همش ریا و دو رویی !

پس کو تو دلها وفا !

کو ؟؟؟؟

پس عشق و عاشقی چیست ؟؟

بالاتر از اینکه بخوای جونت رو بدی ؟؟!!

بسه بسه ...

ای دل بیا بریم ...

 

سکوت حقیقت است

فریاد است

سرشار از سخنان ناگفته است

از حرکات ناکرده

اعتراف به عشق های نهان

و ببین که این بغض بی صدای من

اعتراف

به عشق همیشگی توس

هرگز به کسی نگاه نکن وقتی قصد دروغ گفتن داری!

 هرگز به کسی محبت نکن وقتی قصد شکستن قلبش را داری !!!

 هرگز قلبی را قفل نکن وقتی کلیدش را نداری!!

 وقتی کوچیک بودیم دلمون بزرگ بود

 ولی حالا که بزرگ شدیم بیشتر دلتنگیم!!!

کاش کوچیک می موندیم تا حرفامون رو از نگاهمون بفهمن !

نه حالا که بزرگ شدیم و فریاد هم که می زنیم

باز کسی حرفمون رو نمیفهمه !!!

پروردگارا به من بیاموز دوست بدارم کسانی را که دوستم  ندارند 
 عشق بورزم به کسانی که عاشقم نیستند

بگریم برای کسانی که هرگز غمم را نخوردند

به من بیاموز لبخند بزنم به کسانی که هرگز تبسمی به صورتم ننواختند

محبت کنم به کسانی که محبتی درحقم نکردند

خاطره بهترین و تنها یادگاریست که می ماند

پس خاطره ها رو زنده نگه داریم

چون فراموشیش کار هیچ کس نیست...

پروردگارا به من بیاموز ببخشم کسانی را که هر چه خواستند با من با دلم با احساسم کردند

ومرا در دوردست خودم تنها گذاردند

و من امروز به پایان خودم نزدیکم...

 پروردگارا به من بیاموز در این فر صت حیاتم آهی نکشم برای کسانی که دلم را شکستند...


مرا صد بار هم از خود برانی دوستت دارم

به زندان خیانت هم کشانی دوستت دارم

چه حاصل از جفا کردن چه سود از عشق ورزیدن

مرا لایق بدانی یا ندانی دوستت دارم...

عشق یعنی مستی و دیوانگی

 عشق یعنی با جهان بیگانگی

عشق یعنی شب نخفتن تا سحر

عشق یعنی سجده با چشمان تر

عشق یعنی در جهان رسوا شدن

عشق یعنی اشک حسرت ریختن

عشق یعنی لحظه های التهاب

عشق یعنی لحظه های ناب ناب

عشق یعنی قطره و دریا شدن

عشق یعنی دیده بر در دوختن

عشق یعنی در فراقش سوختن...

هرگز عاشق به دنیا نیامدم

هرگز عاشق به دنیا نیامدم ، ولی عاشق شدم ، تو همین دنیا .

در میان تمامی فصل های تکراری زندگانی ، فصلی از عشق رقم خورد ،

فصلی که تکراری نبود .

عشق تکرار تکرارندارد،مگرآدمی چندبارعاشق می شود؟

اینک عاشق هستم ، عاشق می مانم و عاشق می میرم .

اگر زیاد نخواسته باشم ... می خواهم در کنارم باشی !

تو نیز عاشق شو ، عاشق بمان و ...

باشد که در آن دنیا نیز عاشق زیستن را باهم تجربه کنیم ...

تکه های قلبم را با تو قسمت می کنم

شاید هیچ اثری بر این سرمای زمستانی نداشته باشد ، اما ...

برای لحظه ای می توانی گرمای عشق واقعی را در دستانت حس کنی !!!

پس بیا عاشق باش .............

 

خدایا

وقتی تنها هستم و احساس ناامیدی می کنم نگذار تا قلب دردمندم فراموش کند که تو

دعاهایش را می شنوی بمن یاد آوری کن که علیرغم تمام پیروزیها و شکستها مادامی

که به تو ایمان داشته باشم امیدواری نیز با من همراه خواهد بود نگذار تا با حماقتها و

نابخردیهایم چشمهایم کور گردد. بلکه یاریم کن تا افسوس اشتباهاتم را نخورم و آنها را

جبران کنم به من قدرت بده تا ترسهایم را بپوشانم و در آینده برای خود افسوس نخورم

خدایا تا سپیده صبح فردا خوابی آرام به من عطا کن و صبحگاهان مرا با شهامتی برای

شروع روزی دیگر و ادامه دادن راه،از خواب بیدارکن...

عکس های  
عاشقانه هنری

                                  جلسه محاکمه عشق بود

 و عقل قاضی ، و عشق محکوم ....

 به دلیل تبعید به دورترین نقطه مغز یعنی فراموشی ، قلب تقاضای عفو عشق را داشت ولی همه اعضا با او مخالف بودند قلب شروع کرد به طرفداری از عشق ، آهای چشم مگر تو نبودی که هر روز آرزوی دیدن چهره زیبایش را داشتی ، ای گوش مگر تو نبودس که در آرزوی شنیدن صدایش بودی وشما پاها که همیشه رفتن به سویش بودید حالا چرا اینچنین با او مخالفید ؟

همه اعضا روی برگرداندند و به نشانه اعتراض جلسه را ترک کردند ، تنها عقل و قلب در جلسه ماندند عقل گفت: دیدی قلب همه از عشق بی زارند ، ولی متحیرم با وجودی که عشق بیشتر از همه تورا آزرده چرا هنوز از او حمایت میکنی !؟ قلب نالید و گفت: من با وجود عشق دیگر نخواهم بود و تنها تکه گوشتی هستم که هر ثانیه کار ثانیه قبل را تکرار میکند و

فقط با عشق میتوانم یک قلبی واقعی باشم.

زندگی را عشق زیبا می کند...  چاپ

 
زندگی را عشق زیبا می کند....

زندگی را عشق زیبا می کند
بندگی را عشق معنا می کند
عشق محزون می کند قلب تورا
عشق هادی می شود عقل تورا
عشق باشد هستیت گلگون تر است
عشق باشد روح تو رنگین تر است
عشق لیلی را چو مجنون می کند
عشق هستی را دگرگون می کند
عشق تو هست تو را معنا کند
عشق تو در جان تو غوغا کند
عشق من تنهاترین عشق خداست
عشق من مهجور از دنیای ماست
عشق من غصه مخور دل بد مکن
گر چه بی معناست غمگینم مکن
عشق من روح مرا دریاب تو
عشق من عمر مرا برتاب تو
دل رها شد دیده بی سو می رود
ذهن من بی جان شد و جان می رود
بی تو اما ضامن دشت آهوان
آهویی تنهای تنها می رود
گر رها سازی مرا فانی شوم
مثل من با من کنی گم می شوم
زندگی نبض نگاه خسته ای است
بندگی زیباترین دلبستگی است

عشق یعنی کوچیک کردن دنیا به اندازه یک نفر یا بزرگ کردن یه نفر به اندازه یک دنیا...

وقتی بارون میاد هر چند تا قطره بارون رو تونستی بگیری تو منو دوست داری و هر چند تا رو که نتونستی بگیری من تو رو دوست دارم...

پنج قانون خوشبختی را به خاطر بسپارید: قلبتان را از نفرت پاک کنید ذهنتان را از نگرانی ها دور کنید ساده زندگی کنید بیشتربخشش کنید کم ترتوقع داشته باشید هیچ کس نمی تواند به عقب برگردد و از نو شروع کند...

+ نوشته شده در  جمعه ششم اسفند 1389ساعت 8:56  توسط ِAMIN  | 


من که باورم نمیشه

تو نباشی

عشق نباشه

گل نباشه

بشت بنجره نباشی

دلم از

دلت جدا شه

من که باورم نمیشه

تو نمونی

تو نباشی

من نباشم

مگه میشه

تو نمونی

من نمیرم

زنده باشم

من که باورم نمیشه

بردن اسم تو از یاد

اخه حس عاشقی رو

دستای تو یاد من داد

زیر سایه تو بودن

از گذشته تا همیشه

منو جا نذار تو دردها

اخه باورم نمیشه

من که باورم نمیشه

.......................

من که باورم نمیشه

تو نباشی

عشق نباشه...............

 

 

 

امروز دلم گرفته.اما با روزای دیگه فرق داره.این هفته میری.نمیدونم کجا.نمیدونم فاصله دوریها از اینم دورتر میشه یا نه.یادته میگفتم هر چی دورتر بری بهم نزدیکتری.اما انگار هنوز نرفته دلم بهونتو میگیره.

میگن اتفاقات زندگی حادثه هارو میسازن.شایدم بر عکس.داشتم ایکونهای کامبیوترو بازو بسته میکردم.یهو برنامه excel به چشمم خورد.همیشه بالا desktopam  نگه میدارم که وقتی کامبیوترو باز میکنم یادم بیفته.

انگار دیروز بود.بهونه اول.بهونه ساده.یادته.چطور اغاز شد؟

 

دکتر ......برا واحد روش تحقیق ازمون خواسته بود با این برنامه کار کنیم.ما هم که ماشالا اخر اطلاعات بودیم.منو انا فائزه مرضیه الهام.....نمیدونستیم چیکار کنیم؟؟؟؟؟؟؟؟/

یهو تو به ذهنم رسیدی.به انا گفتم میخوای از مهدی کمک بگیریم؟گفت اخه قبول ویکنه؟گفتم از خداشه.اون وقتا زیاد نمیشناختت.اما یه چیزایی ازت بهش گفتم..............

 

چه بهونه ای.بهت خبر دادم و قرار شد باهات تماس بگیرم.رفتم مخابرات گلباد.روبرو بیمارستان امام.

انا بیرون منتظر.نمیدونم گرمای کابین بود یا استرس تماس یا اتش ..............یه جوری بودم.گفتی الو...گفتم سلام.شناختید؟گفتی نه؟شما؟خودمونیما!خواستی بگی من با کسی حرف نمیزنم!!!!!!!!!!!!!!!!!

گفتم سارا هستم.مزاحم نشدم؟

حس کردم هول شدی.من مثل همیشه شیطنتام گل کرد.بعد یکم اذیت رفتم سر اصل مطلب.اما اگه زنگهای تلفن های دفتر اجازه میداد..........

بعد یکم توضیح سیامک دوست عزیزتو که جایگاه محترمی بیشم داره معرفی کردی.خودمونیما.هر دوتون زیاد از برنامه با خبر نبودید.تو برنامه اشنا شده بودم با فرمولی که داده هارو تصاعدی بالا میبرد.فرمول تماسهای ما هم تصاعدی بالا رفت.ازم خواستی قرار ملاقاتی بذارم.یهو به خودم اومدم.سارا نکنه .........................

اما دیر شده بود.ندیده  دلتو دزدیده بودم.یادته میگفتی ناراحت میشم شما از مخابرات زنگ میزنیو خسته میشید؟میگفتی شماره بده من میزنگم؟من هم که بینیکو بودم.گفتم خطمو فروتم.اصرار داشتی برام خط بگیری.منم هر بار یک بهونه برات داشتم...........

یادته.یکشنبه 23 ابان.ساعت 7 عصر.اولین sms  رو بهت زدم.کاری که میدونستم ارزوشو داری.چه حسی داشتم.خدا بزنم؟نزنم؟دکمه send  رو زدم.متنش این بود."سلام.خواستم اینبارم اینجوری بهت سلام بدم."

 تو سر کوچه تو راه خونه بودی.کلی surpriz  شده بودی.فورا جواب دادی.........................

شب گفتی بررویی به حساب نمیاری اگه بهت شب بخیر بزنم؟اولین سب بخیرو زدیم.فرداش اولین صبح بخیرو من زدم.یادته؟بیدارت کردم.داشتم میرفتم کلاس.جلو بانک ملت سر چهارراه بهت زنگ زدم.از همون موقع خیالاتی بودم و زود نگرانت میشدم.جواب smso ندادی.زنگ زدم.گفتی تو ماشینی.میری سر کار....................

الان و امشب ۱۰۹۵ شبه که به هم شب بخیر گفتیم.حتی تو بدترین روزها.تو گریه ها.شادیها.نمیدونم از دوشنبه به بعد هم میتونم بهت شب بخیر بگم و بخوابم؟نمی دونم اگه نگم خوابم میبره؟

 

دلم نرفته هواتو کرده.هوای صحبتهای یواشکی شبونه.گوشیرو زیر لحاف گرفتنو اروم باهات حرف زدن.به خدا دلم برات میسوزه.میگم خدا مهدی چهطور حرفامو میشنوه؟اینقدر اروم حرف میزنم که خودمم نمیشنوم.........بعد میگم برو بخواب.صبح میخوای بری سر کار.میگی بیخیال.لذته این از خواب بیشتره.

یادش بشیر.چه روزایی........

یعنی میشه هفته های بعد مثل قدیما که وقتی خواب بد میدیدم و از خواب میبریدم و بهت زنگ میزدم....میگفتی گلم بخواب من بیشتم.نترس.خواب بود.خیره.اروم باش....................میشه بازم وقتی از خواب بریدم گوشیرو از زیر بالش بردارمو شمارتو بگیرم؟یا یادم میفته که تو دور از منی............

مهدی 2 سالو با شبای طولانی و صبحهای بی طلوعشو چیکار کنم؟

خدا کمکم کن.

تو هم برام دعا کن.

من که باورم نمیشه

تو نباشی

عشق نباشه......................

 

خدایا تو امید دلهای گرفته و غمگینی

نا امیدم نکن

برامون دعا کنید دوستان

دوستت دارم

 

اونکه دوست داره کوله بار غمی همرات نباشه

لم خشک شده است و نای نوشتن را ندارد دستهایم بی رمق است ،افکارم درهم گردیده است ... از چه میخواهم بنویسم .... درد دلم دو چندان میشود ، قطره اشکی از چشمهایم زاده میشود ، ضربان قلبم حالت عادی را ندارد ..... محکوم به چه هستم ؟
جرمم چیست ؟ گناهم چیست ؟ تاوان گناهم چند سال هست ؟
چوبه دار ، آیا مجازاتی عادلانه هست ؟
حال آن مجازات را با اشتیاق می پذیرم و اعتراف میکنم و سر به فرمان قاضی چرخ و فلک فرود می آورم مرگ را با آغوش باز پذیرا میشوم چون تو........... از غم و اندوه زندگانی کاسته آن را از دوش بر میداری . سیه روزی ؛ تیره بختی و سرگردانی را سر و سامان میدهی . تو نوشداروی ماتمزدگی و ناامیدی می باشی ، دیده سرشک بار را خشک می گردانی ، تو مانند مادر مهربانی هستی که بچه خود را پس از یک روز توفانی در آغوش کشیده نوازش می کند و می خواباند .....
میگویند جرمم خیلی سنگین است جرمی که دیگر مجرمانش کم شده ، دیگر کمتر کسی خود را آلوده میکند ...
جرم من عشق است ، دوست داشتن است ، وفاداری هست ، دل نشکستن است
یاد شاعر توانای معاصر فریدون مشیری افتادم :
قرن ما روزگار مرگ انسانیت است ، سینه دنیا زخوبی ها تهی است صحبت از آزاده گی ، پاکی ، مروت ابلهی است ......
صحبت از پژمردن یک برگ نیست ، فرض کن مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست ، فرض کن یک شاخه گل هم در جهان هرگز نرست ، فرض کن جمگل بیابان بود از روز نخست ، درکویری سوت و کور ،
در میان مردمی با این مصیبتها صبور ، صحبت از مرگ محبت ، مرگ عشق !
گفتگو از مرگ انسانیت است .
مرا به همه چیز محکوم کردند ، عیبهایی را که برایم شماردند باعث شد در اندیشه هایم و خیالات خودم گم شوم ، قدرت تمرکز نداشتم گویی افکارم را از دست داده بودم ... انگار گناهکار من بودم که عاشق شده بودم ... انگار همه چیز حقیقت داشت جزء عشق خالصانه من !
حس کردم در محضر معلمی هستم بدون داشتن جواب موجه برای انجام ندادن کارهایش ....
زبانم بند آمده بود ، اما در درونم فریادی بود ، اعتراضی ، و حرفهایی که هیچ کس را محرم شنیدارش را نمی دانستم ....
همه آنها را در درونم خفه کردم و گوش دادم با آنکه برایم سخت بود : بر عشقم نهیب می زدند ، با تمسخر نگاه میکردند و به محبتهایم به چشم تحفه های به درد نخور می نگریستند .
اما آنها برای من مادیات نبودند همه تک تک آنها احساسات من بودند ، احساساتی که عودت داده شدند ، و مرا به جرم اینکه عاشق شده ام ، دوستش دارم محکوم به جدا شدن کردند و خواستند جسم ما را از هم جدا کنند با خورد کردن احساسات و یا با شکستن غروری که دیگر .................. چیزی نمانده بود تا التیام یابد .
انگار دروغ و ریا کاری بهترین کلیدهای موفقیت و رسیدن به هدف است .
چرا ؟
این متن را به کسانی تقدیم میکنم که میخواهند مرا از عزیزترین کس زندگیم دور سازند ، غافل از اینکه این جسممان هست که دور میشود نه قلبهایمان .
محسن جان دوستت دارم .

+ نوشته شده در  جمعه ششم اسفند 1389ساعت 8:51  توسط ِAMIN  | 

اکنون تو با مرگ رفته ای و من اینجا تنها به این امید دم میزنم که با هر نفس گامی به تو نزدیک تر میشوم . این زندگی من است...... (دکتر علی شریعتی)

ای خو گرفته..
ای خو گرفته از عشق تو تمام شبهایم

ای صدای بی انتها برای غمهایم

ای امید آرامش برای دردهایم

بیا بیا کنارم که بی تو تنهای

روزها گذشت و گنجشك با خدا هيچ نگفت ...
فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان اين گونه مي گفت " . مي ايد ، من تنها گوشي هستم كه غصه هايش را مي شنود و يگانه قلبي ام كه دردهايش را در خود نگه مي دارد و سر انجام گنجشك روي شاخه اي از درخت دنيا نشست .

فرشتگان چشم به لبهايش دوختند ، گنجشك هيچ نگفت و خدا لب به سخن گشود :

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم بهمن 1389ساعت 20:32  توسط ِAMIN  | 

.هم دعاکن گره ازکار تو بگشاید عشق

هم دعاکن گره تازه نیفزایدعشق

قایقی در طلب موج به دریا پیوست

بایدازمرگ نترسیداگربایدعشق

عاقبت راز دلم رابه لبانش گفتم

شایداین بوسه به نفرت برسد شایدعشق

شمع روشن شدوپروانه دراتش گل کرد

می توان سوخت اگرامربفرمایدعشق

پیله رنج من ابریشم پیراهن شد

شمع حق داشت به پروانه نمی ایدعشق
+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم بهمن 1389ساعت 20:28  توسط ِAMIN  | 

خوب البته که با صفا هستش بر منکرش لعنت ولی می تونستند یه خورده جای بیشتری واسه نشستن بچه تو ماشین با کنن راننده ها به فکر پولشون ،خانواده ها به فکر پولشون!!!،مشکل ما از اقتصاده!!که این قدر جا رو برامون باز گذاشته!!

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم بهمن 1389ساعت 19:51  توسط ِAMIN  | 

یکی بود و یکی نبود...

بچه که بودم،هیچوقت معنی یکی بود یکی نبودی را که اول قصه های بچگیمون میگفتن را درک نمیکردم...

میگفتم یعنی چی؟...

یکی بود یکی نبود؟...

مگه میشه یکی باشه و اون یکی نباشه...

بزرگتر که شدم خیلی دنبال معنیش را از این و اون گرفتم...

انقدر گشتم که به این نتیجه رسیدم که یعنی مثلا...

یکی بود و اون یکی پیشش نبود...

شاید سر کار بود...

شاید مدرسه بود...

شاید دانشگاه بود...

شاید...

بزرگتر شدم...

انقدر بزرگ که دیگه هیچوقت سراغ یکی بود یکی نبود را نگرفتم...

یکی میخواست باشه یکی هم نباشه...

چه دخلی به من داشت...

مثل تیتراژ فیلما...

تکراری و خسته کننده...

همش اول قصه ها میخواندنش...

دیگه برام مثل روز روشن بود که غیر از خدا هیچکس نبود و نیست و نخواهد بود...

دیگه من یکی نبودم که سراغ یکی بود یکی نبود را بگیرم...

من دیگه ما بودم...

تنها نبودم...

ما با هم بودیم...

یعنی یکی بود اون یکی هم بود نه اینکه نبود!!!...

تا یه روزی که اون یکی قصه ساز روزهام شد و تنها...

تنهای تنها...

تنهای تنها،بی یار و یاور...

بی یار و یاور تنهام گذاشت...

با این همه تو اوج تنهاییم چشم انتظارش بودم...

این تنهایی به من فرصت داد تا به یکی بود یکی نبود دوباره فکر کنم...

اینبار یکی بود اما اون یکی نبود...

یکی در انتظار موند و یکی بی انتظار رفت...

یکی خسته شد از غم و یکی تنها و شاد رفت...

تا روزی یکی به یکی دیگه دل بست و اون یکی را فراموش کرد...

اما آیا این یکی که تازه تو دلش بود رفیق راه بود...

یکی ای که تنها مونده بود تنها خودش بود با خداش...

پس چه زیباست شروع قصه های کودکیمون...

با شعر قشنگ...

یکی بود یکی نبود...

غیر از خدا هیچکس نبود...

اگه میخوای بری،برو،توهم منُ تنها بذار...

وقتی میرفت،انگار دنیام را می برد...

وقتی رفت انگار زندگیمم همراهش میرفت...

وقتی رفت انگار قلبم گریه میکرد که نرو...

از لگافت دل بریدی،از پیش من نرو...

وقتی رفت قلبم فریاد میزد،همون میشم که تو میخوای،فقط نرو...

وقتی میرفت بغض رو گلوم یادگار می موند...

بغض با گلوم غریبه بود...

گلومم نمی شناختش...

دستامم گریه میکردن،انگار همدم همیشگیشون را از دست می دادن...

انگار هم نفسم می رفت...

میخواستم فریاد کنم نروووووووووووو...

میخواستم زار بزنم نرووووووووووووو...

میخواستم نعره بزنم نرووووووووووو...

میخواستم اشک بریزم نروووووووو...

نروووووووووووووووووووووووووووووووووو...

اما رفت...

در حالی که آخرین اشکش را پاک میکرد رفت و دیگه بهم نگاه نکرد...

چند قدم دنبالش رفتم ولی حتی یک قدمم بازنگشت...

تنها دومین قدمش را که برداشت دستش را گرفتم...

آرام زمزمه کرد،من بی تو و تو بی من...

گفتم تو بی من ولی من بی تو میمیرم...

زمزمه کرد،فراموشم کن...

گفتم هیچوقت...

رهایم کن...

به هیچ عنوان...

تند شد و دستش را از دستم کشید و در حالی که لبریز از اشک بود گفت...

گفت...

 

 

دوستم نداشته باش...

 

 

همانطور که دوستت ندارم...

 

 

نمیخواهم ولی باید...

 

نگاهی به چشمان غصه دارم کرد و رفت تا...

تا برای همیشه من بی او و او بی من باشد...

من بی او...

او بی من...

نفرین نمیکنم...

نفرین نمیکنم قلبی را که قلبم را شکست...

قلبی که دوستم نداشت...

قلبی که قدر عاشق بودن را ندانست...

قلبی که طعم دوست داشتن را نچشید...

قلبی که لذت باهم بودن را نداست...

نفرین نمیکنم چشمی را که چشمانم را کور کرد...

چشمی را که مرا ندید...

چشمی که قدر نگاه های عاشقم را ندانست...

چشمی که طعم محبت را نفهمید...

چشمی که لذت نگاه های عاشق را نفهمید...

نفرین نمیکنم دستی را که دستانم را خالی گذاشت...

دستی که دستم را نگرفت...

دستی که قدر دستان عاشقم را ندانست...

دستی که طعم اطمینان را نچشید...

دستی که لذت با هم بودن را هیچگاه درک نکرد...

نفرین نمیکنم دختری را که چشمانم را به راه گذاشت...

دختری که با من نماند...

دختری که قدر عشق تنها عاشقش را نفهمید...

دختری که طعم وفا را نفهمید...

دختری که لذت درکنارهم بودن را هیچگاه درک نکرد...

دختری که گرچه تنهایم گذاشت اما چشمانم از راهش برنگشت...

حتی یک لحظه...

کاش از اول می دونستم،که تو ام تنهام می ذاری

تو بودی بود نبودم،اما نه،دوسم نداری...

گفتی آماده ای؟ گفتم مگه...گفتی فقط بگو آماده ای؟گفتم آره اما مگه...گفتی آره.۱۵سال را بشمار تا به ما برسی.گفتم خدایا ولی من...گفتی خودت آرزو داشتی...

تنهای تنها ماندم. انقدر تنها که وقت رفتن رسید.وقت جدا شدن از خاطره ها.جدا شدن از فرصت با هم بودن و جدا شدن از انتظار دوباره دیدن.جدا شدن از دستانی گرم و جدا شدن از چشمانی که همیشه باورم داشت. رفتن آرزوی م و ماندن کابوسم بود اما تنها زمانی که باور داشتم نمی روم. زمانی که می دانستم رفتن آسان است. حال که فرصت رفتن رسید دگر می ترسم. دمی ترسم که آخرین فرصتم،فرصت تلافی شکست غرورم، فرصت جبران محبت خواهر گلم و فرصت آخرین لبخند به بهترین دوست را از دست دهم. می هراسم که مبادا نباشم تا تلافی تلخی زندگی تلخم را به تنها غریب قلب منتظرم باز پس ندهم.تا مبادا نباشم تا آخرین لبخند را به مهمان همیشگی قلبم بزنم. یا برای بار آخر دستان گرم و مهربانش را بگیرم.اما آخرین کابوسم از این بود که دیگر نتوانم در چشمان خواهری که باورم داشت و امید زنده ماندنم بود نگاه کنم. تا نتوانم برای یکبار از او بخاطر این که گوشه ای از قلبش را به من داد تشکر کنم. درسته که نابود شدم و رفتم ولی نامرد نشدم تا برم. تنها کنار پنجره می نشینم. گوشی ام را در دست میگیرم تا شاید کسی یادی از قلب شکسته ام کند.ساعت ها می گذرد اما...!به آسمان تاریک خیر می شوم. به مهتابی که مال من نبود. به ستاره هایی که با بغض به من نگاه می کردند.زمزمه میکنم که خدایا،روزهارا می شمارم تا به تو برسم اما خدای من،وصیتم را فراموش نکنی. فراموش نکن که وقت رفتن نفرین کردم کسی را که امیدم بود و نا امیدم کرد. کسی که عشقم بود و عشقم را ربود. کسی که دوستم نداشت هم دوستش داشتم ولی خدا،نفرین میکنم شیرینی را ک گرچه شیرین بود اما زندگی ام را تلخ کرد.نفرین به قلبی که هیچگاه عشقم را ندید. به دلی که بی دلیل دل برید. لعنت به دستانی که دستانم را آتش زد.نفرین به لبخندی که بار اول قلبم را ربود.نفرین... و خدا وصیت به مواظبت از ۲گلم. خدا حالا که میرم شاید دیگه هیچگاه نتوانم ببینمشان. شاید نتوانند سر مزارم حاضر شوند تا بدن برادری را که نابود شد را نوازش کنند. پس وصیت میکنم به خوشبختیشان. خدای من.وصیتم را بپذیر...که گوشی ام می لرزد.نوشته شده آبنبات!بازهم خواهر نازم. بوسه ای بر نامش میزنم و میخواهم که یادی از من نکند. چند نمی گذرد که تنها در اتاقم از هوش می روم. می آیی و میگویی جدا که خواهر خوبی داری.کسی بیشتر از او لایق این دوست داشتن نیست.هیچکس.حالا بمان. او به یادت است... و به هوش می آیم. اینبار خواهر عزیزم مرا از مرگ نجات داد. آرام قطره اشکم بر نامش که روی صفحه گوشیست می بارد.دستم را بر نامش می گذارم و میگویم کاش می شد لحظه ای از یادم بروی.کاش...حال که شیرین دیگر در قلبم معنایی ندارد این خواهرم است که امید زنده ماندنم می شود.

اشک چشمانم را پاک کن،یکبار،شاید این آخرین دیدارمان باشد...

خدا چه معنی داره؟میای تو خوابم بعد بهم میگی آماده ای که بری؟ میخوام بگم آره اما میگم میشه یه بار دیگه گلام را ببینم؟میگی همون گلی که سخت دوسش داری و همش تو خوابته گفت واسه کسی بمیر که واست تب کنه؟کدومشون از مردنت تب می کنن؟انقدر باورش سخته که خداییت را فراموش میکنم و میگم چرا لااقل سرشون که درد میگیره.میخندی میگی خیلی خوابای خوش میبینی.میدونم مسخره ام میکنی اما شاید راست بگی.در واقع اگه راستم بگی زندگیم با این توهم میگذره که یکیشون بهم فکر را به معنی فکر میکنه. یعنی به زندگیم نگاه میکنه.واسم دعا میکنه. شاید خدایی نکرده برام گریه هم بکنه.میگی دیدی راست گفتم.بعد پیش خودم میبینم که هیچکدوم اینطوری بهم فکر نمی کنن.منم راضی نیستما.میترسم یه بار به خاطر من یکیشون بغضی تو گلوش بشینه.میگی خیلی بده.میگم چی؟میگی حالت. میگم هنر دست تقدیر خودتونه.میگی قشنگه.میگم چی؟ میگی حالت .میگم حا که مال شما شد قشنگه؟ میگی نه،دقت کن! این خیلی قشنگه که آدم بدون این که گلش بدون پیشه خدای خودش برای گل دا کنه.دعا کنه که اگه مریض حالش خوب شه.اگه مشکلی داره درست شه...! میگم خدا اما یه چیز خیلی بده.میگی میدونم اما خودتم بگو.میگم خدا خیلی بده که من واسه ۲دقیقه پیش گلم بودن خودم بهش زنگ بزنم.واسه ۲دقیقه دیدنش خودم برم پیشش.واسه ۲دقیقه نگاه کردنش خودم برم دنبالش. واسه یه کم باهاش بودن لحظه ها را تیکه پاره کنم تا بهش برسم.واسه این که ۲ثانیه پیشش باشم چه تو وب چه پشت تلفن چه رو در رو خودم دست به کار شم.خدا هر۳تاشون همینن. درسته چیزی نمیگم اما خدا ازشون گله دارم.عنی هر ۳تاشونبه من به دیده یه بیچاره رفتنی نگاه میکنن؟یعنی من برای کسایی دلواپس میشم که خودم مزاحم زندگیشونم؟ میگی شاید.میگم اشکالی نداره ها.بالاخره گلامن.زندگیم طوری میچرخه که من فداشون شم اما دوست داشتم قبل از رفتنم یه بار خود شیرین بیاد دزدکی ببینم.یه بار خود نیوشا بیاد پیشم تا تنها نمونم.یه بار خود آبنباتم بیاد و ازم بخواد بریم وب.یه بار خودش اول بهم پیام بده.خدا وقت زیادی ندارما!!! همین چند روز که یک دفعه بیای بگی وسایلت را جمع کن ۱۵سال شروع شد!!!! میگی آره.زود میگذره! یه جور میبمت که گلاتم نفهمن. میخندم میگم خدا من چندمین کسی هستم که موقع مرگشون درد نمیکشن و با خنده میمیرن؟میگی خیلی زیاد نیستین.زیر۳۰.میگم خداجونم،گفتی ۱۵سالم شروع شه باید از گلام دل بکنم.گفتی ۱۵ سال برسه شیرین بی شیرین.حالم طوری میشه که تو خوابم نمیبینمش.گفتی حق ندارم برم دنبالش.گفتی حق ندارم بهش زنگ بزنم. آخه...آخه چطوری قبول کنم شیرین روزایه آخر تنها بمونه؟میگی باید قبول کنی.اگرنه فاصله ای میندازیم که تو خوابتم نبینیش.با زجه و آه میگم باشه...باشه خدا جونم ولی نیوشا چی؟گناه داره!!! همش تو زندگی من تکیه گاهش بودم. همش جلوی من غمگینم بود نشون نمی داد.عینه داداش نداشتش دوسم داره. رو شونه های من گریه میکنه. نکنه بعد از رفتنمحال من را وقتی شیرینم رفت پیدا کنه؟ خدا مملکتمون خرابه! نکنه نیوشای منم به راه های بد کشیده شه. نکنه به خلاف کشیده شه.خدا خیلی مهربونه چطوری باهاش نامهربونی کنم؟خدا بعد من خوشبخت میشه؟میخندی بعد میگی بخاطر دعاهاتم که شده خوشبخت میکنمش. تمام این بایدهارا نباید انجام بدی. دل بکنی. دل بکنی تا راحت بری. آه بلندی میکشم و با گلویی خراشیده فریاد میزنم اما خدا خواهرم اون بعد من...بعد من...بعد من...اما اون که نیازی به من نداره.من بهش نیاز دارم.اشکم رو دستم میریزه و با بغض سختم ادامه میدم،شاید بعد من یکی دو هفته غمگین باشه اما از غم تا ابد من که بویی نمیبره.تازگی باهام راحت تر شده.انگار از کنارش بودن خجالت نمیکشم.آخه تا یه مدت پیش همیشه کنارش ازش خجالت می کشیدم.مبادا باعث ناراحتیش بودم؟مبادا مزاحمش بودم؟مبادا از بقیه دورش میکردم؟۱۰۰بار گفتم که کاش خواهرم بود اما حالا که خواهرم نیست مرا لااقل دوست برادرش می پذیرفت.اما وقتی لگافت شدم کم کم نسبت فامیلیمون را هم از یاد برد. بهترین ایام زندگیم را ایامی دیدم که در کنارش نشستم.در کنارش قدم بر داشتم و یا با صدای قشنگش حرف زدم و یا به وجود پاکش فکر کردم. اما چه زیبایی های زندگیم کم بود. شاید سر جمع۴ساعت در تنها ۶سال آخر زندگیم.گریم میگیره.میگم خدا چطوری با شروع شدن ۱۵سال نه جواب زنگاش را بدم نه جواب پیام هاش را بدم.نه باهاش بگو بخند کنم که باز وابسته شم و نه زیاد بهش نگاه کنم؟میگی خوشبختی اون برات مهمه یا خودت؟ میگم خب معلومه اون.میگی پس تموم شد. معنی حرفت را فهمیدم. میگی حتی اگه رفتنی هم نبودی همینی که گفتیم.میگم اما...میگی کم کم باید بیدار شی.بذار تا بعد.صبحت بخیر...

شاید برگردی،شاید نه.من چشم به راهم.

چرا روزهایم رنگ تاریکی گرفتند؟

چرا شب هایم تنهای تنها می روند؟

چرا دیوار های اتاقم مرا سرزنش می کنند؟

چرا قلبم خالیست؟

چرا چشمانم نمناک؟

چرا دلم سیاه به تن دارد؟

چشمان خیسم به راه چه کسی چشم دوخته؟

لب های خشکم نام چه کسی را زمزمه می کند؟

دستان خالی ام به انتظار کدام دستانند؟

قلب شکسته ام چرا منتظر است؟

مهتاب آسمانم چرا روشن نیست؟

ستاره های آسمانم چرا با من قهرند؟

گل های باغچه چرا خشکیده اند؟

گنجشک ها چرا مرا نمی بینند؟

چرا صدای آواز گنجشک ها دیگر شنیده نمی شود؟

چرا سیاه به تن دارم؟

چرا قلبم درد می کند؟

چرا از درد می سوزم؟

چرا هنوز به انتظار می نشینم؟

چرا هنوز دوستش دارم؟

چرا از عشقش می سوزم؟

هر روز به انتظارش می نشینم.شاید دوباره زنگی بزند.شاید بخواهد دوباره با هم باشیم.شاید دلش برایم تنگ شده باشد.اما هربار...

هر شب به انتظارش می خوابم.شاید فردا بازگردد.شاید بازگردد تا دستان سردم میزبان وجود گرمش شود.اما هربار...

هربار که به او می اندیشم صورتم می سوزد اما چه زیبا می سوزد. می سوزد تا خاطره روزی که به خاطر رقیبم منه همیشه عاشقش را خرد کرد را یادآوری کند.

روزی که با دست مهربانش صورتم سرخ کرد هیچوقت از خاطرم نمی رود. میتوانستم بزنمش اما هیچوقت همچین تصوری نکردم.تنها دستش را در دستم گرفتم و لبخندی از اندوه زدم.

مرا می شناخت.قدرت گروهم و خودم را می دانست.لحظه ای که برگشتم ترسید و آرام گریه اش گرفت.خواستم اشکهایش را پاک کنم اما قولی داده بودم.وقتی دید دستش را گرفتم و لبخند زدم آرام شد اما چه زود احساس قدرت کرد و از من فاصله گرفت...

باز به آسمان تنهایم می نگرم.به وسعت بی کرانش.۲چشم زیبا را میبینم.چه آشنایند. انگار چشمان خواهرم است.میخواهد تنها نمانم اما وقتی وسعت تنهاییم را می بیند حرفی نمی زند. لبخندی می زنم و چشمانم را می بندم.

هنوز با عشق خواهرم زنده بودم. هنوز با عشق او به ۱۵سال تاریکی ام نرسیده بودم. اما اطمینان داشتم که دیری نمی پاید تا به ۱۵سال آخر می رسم. کاش یادگاری از خواهرم داشتم. تا وقت تنهایی با یادگارش تنها شوم.از حالا یادگاری از خودم برایش گذاشته ام.

یادگاری که وقتی نیستم با دیدنش به یادم بیفتد. یادگاری که نه کسی دیده و نه کسی خواهد دید. یادگاری که گرچه همراهم نمی بردم اما همیشه همراهم بود. شاید نخواهد از آن استفاده کند اما گیرایی عجیبی که دارد سبب میشود آن را نگه دارد.

اشک در چشمانم حلقه می شود و بر یادگارم می ریزد. یادگار مهربانم. تنها یادگار از گلم خط و نشانیX بر کف دستم است. خط و نشانی که همیشه مرا به یاد گلی می اندازد که برای دوست داشتنش این علامت را کشیدم. خط و نشانی که تا مرگم هم همراهم است.

کاش اشک هایم فرصت نوشتن می داد. کاش ...

کاش هیچوقت نمیگفت دوستت دارم...

هرروز به رسم همیشه میرفتم پیشش تا یه وقتی دورازمن تنها نمونه.                                                              همیشه یه گل سرخ ازحیاط می چیدم  براش می بردم.                                                                                         خاطره گلهایه سرخ مثل خاطره ماهی از دریاست.                                                                                                    تا توش هست بهش فکر نمیکنه اما وقتی میاد بیرون از دوریش میمیره.                                                            همیشه با همین یه گل سرخ میرفتم پیشش.                                                                                                               اونم همیشه با محبت گل را میگرفت و با عشق بو میکرد.                                                                                   اونوقت با یه لبخند زیبا بهم نگاه میکرد.                                                                                                                 لبخنداش همیشه من را به یاد روزای اول می انداخت.                                                                                             آخه همیشه از کنار هم که رد می شدیم بهم یه لبخند قشنگ میزدیم.                                                                         حتی روزایی که ازهم بدمون می اومد.                                                                                                                   بهترین روزایه زندگیم  روزایی شد که با گلم زندگی کردم.                                                                                    گلمم دوسم داشت.                                                                                                                                                   همیشه غمگین که می شد میخواست برم پیشش. اونوقت باهم میرفتیم پارک و اونم از غمش برام میگفت. سرش را میذاشت رو شونه هام و قشنگ گریه میکرد. انگار شونه هام آرومش میکرد. همیشه دستم را میذاشتم رو سرش و نوازشش میکردم. اونوقت آروم دستم را میبردم رو اشکاش و اشکایه درخشانش را از صورت قشنگش بر می داشتم.                                                                                                                                                          همیشه دستام را میگرفت و رو قلبش میذاشت تا آروم شه. خب اون روزا دستام به سردی الان نبود. خیلی گرم بود. خیلی...                                                                                                                                                                 دلش که برام تنگ میشد بهم زنگ میزد. منم تموم زندگیم را تعطیل میکردم تا ببینم گلم چی میخواد. اولین باری که گفت دوسم داره تازه انگار یه پیوندی بین من با خودش زد. یه پیوندی پر مهر.                                                  روزا چه زود از پس هم میرفتند تا... بهش گفتم دوستت دارم. گفت راست میگی؟ گفتم خیلی راست. گفت اگه من نباشم چی میشه؟گفتم میمیرم. گفت پس پیشت می مونم که تا قیامت باهام زنده باشیم و زندگی کنیم. گفتم قول میدی هیچوقت تنهام نذاری؟ گفت قول میدم. به عشقمون قول میدم. بغلش کردم و گفتم پس با هم می مونیم تا آخرین نفس. گفت تا خود خود آخرین نفس. و اونم بغلم کرد.                                                                                                         بهترین روزایه زندگیم چقدر زیبا بود.                                                                                                                           اما کاش...                                                                                                                                                                هرشب به انتظار دوباره دیدنش میخوابیدم.                                                                                                                هر روز به انتظار دوباره دیدنش بیدار میشدم.                                                                                                     همیشه به انتظار دیدنش زندگی میکردم.                                                                                                              همیشه به عشقش نفس می کشیدم.                                                                                                                                 تا اینکه یه روز...                                                                                                                                                       گفت میخوام ببینمت.                                                                                                                                                    گفتم حتما میام. اما ای کاش...                                                                                                                                    رفتم دیدم داره آروم آروم گریه میکنه.                                                                                                                      گفتم گلم چرا بدون من گریه میکنی؟ چرا تنهایی؟                                                                                                  محکم بغلم کرد. فهمیدم اتفاقی افتاده!                                                                                                                        بغلش کردم گفتم چیه گلم؟چرا پریشونی؟ چرا غمگینی؟                                                                                         گفت یادته گفتم اگه برم چی میشی؟ گفتم آره،یادمه.                                                                                                    گفت یادته گفتی میمیری؟ گفتم آره،یادمه.                                                                                                                      گفت حالا ازت چندتا خواهش دارم. گوش میکنی؟ گفتم خب معلومه گلم. حتما گوش میکنم.                                  گفت میشه دیگه بهم نگی گلم؟ لبخندی از تعجب زدم و به ناچار گفتم باشه.                                                          گفت میشه دیگه بغلم نکنی؟ نفس هایم به شماره افتاد. گفتم خب باشه. اشکالی نداره.                                            گفت میشه دیگه نوازشم نکنی؟ گفتم باشه اما شیرینم،چیزی شده؟                                                                        گفت میشه دیگه شونه هات را واسه گریه هام نذاری؟ گفتم باشه، اما...                                                                گفت میشه اگه یه روزی رفتم دنبالم نیای؟گفتم ن... اما حرفم را خوردم و چیزی نگفتم. بغضی گلوم را گرفت.  گفت میشه اگه یه روز رفتم از دوریم نمیری؟ گفتم اما گلم من...                                                                            گفت میشه؟ آرام قطره ی اشکی بر صورتم نشست. با صدایی لرزان و به دروغ گفتم،باشه.                             گفت حالا ۲تا سئوال میتونم بپرسم؟ گفتم،بپرس. گفت چطور میشه تو قلبت موندگار شد. گفتم یا بشکنش یا به دستش بیار. اما نمی دونم چرا اولی را انتخاب کرد.                                                                                                گفت دارم از پیشت میرم. قول میدی ناراحت نشی؟ بغضم کامل شکست و با صدایی لرزان تر از قبل پرسیدم گلم اما تو که میدونی...                                                                                                                                                    اومد بره اما دستش را گرفتم...                                                                                                                                  گفتم گلم چرا میخوای تنهام بذاری؟                                                                                                                        گفت،یعنی خواست بگه اما حرفش را نزد.                                                                                                               گفتم جدا دوست داری بری؟ با سرش گفت آره.                                                                                                     دستم کم کم سرد می شد.                                                                                                                                             گفتم اگه تو دوست داری باشه،مانعی نداره اما میشه حالا تو بهم گوش بدی؟                                                       دستش تو دستام می لرزید.                                                                                                                                         گفتم گلم،می دونی تو دنیایه کوچیکم هیچکس را به اندازه تو دوست ندارم میدونی،درسته؟                                 گفت آره. خوب میدونم.                                                                                                                                               گفتم میدونی با اینکه بهت قول دادم اما اگه بازم بری بی تو میمیرم. میدونی،نه؟                                             بغضش شکست اما حرفی نزد.                                                                                                                                    گفتم ولی حالا که اینا را میدونی و بازم میخوای بری،اشکالی نداره. برو. اما بدون تو این دنیا یکی تو را به اندازه تمام وجودش دوست داره. یکی که بی تو میمیره. شاید اونی که الان سعی کرده جای من را تو قلبت بگیره آدم خوبی باشه اما بدون یکی تو دنیاست که از ته ته قلب عاشقته. فقط یکی.                                                     سرش را پایین انداخت و آروم گریه کرد.                                                                                                                     گفتم حالا که میری شاید یه روزی خدایی نکرده تنها بشی. یه وقت فکری از تنهایی نکنی. بدون اونی که تنهایی را تو جونش انداختی هنوز منتظر گلش نشسته تا شاید یه روزی از تنهایی در بیاد.                                           اومد حرفی بزنه اما گریش بهش این اجازه را نداد.                                                                                                آروم به اشکاش نگاه کردم و گفتم،حالا که میخوای بری بذار واسه بار آخر بغلت کنم. شاید دیگه نباشم تا با وجود گرمت بدن سردم را گرم کنم.                                                                                                                         اومد جلوتر و بغلم کرد.                                                                                                                                           بغلش کردم و گفتم حالا که میری،خدا به همرات.                                                                                                          و از وجود گرمش جدا شدم.                                                                                                                                       روزا سریع و سریع از هم پیشی می گرفتند تا روز مرگم برسد. زیاد دور نیست. شاید فردا. شاید حالا...       هنوز که هنوزه در همان پارک آرام میگیرم و به گذشته تلخم فکر میکنم.                                                          هنوز هم وقتی دستان گلم را در دستان رقیبم میبینم آتش میگیرم.                                                                             اما به یاد روزی می افتم که گلم با همان دست صورتم را نوازش کرد. اما نه مثل همیشه.                             طوری که صورتم مدتی سرخ شد!

یه کاری بکن که دیگه

        حرف رفتنم نیارم

بذار اشکاتم بباره

      که حسابی کم بیارم...

خدا من منتظرم،کی وقت رفتنمه؟ چقدر دیگه باید صبر کنم؟ اینهمه چشم انتظاری نتیجه ای داد؟ اینهمه صبوری چیزی را درست کرد؟خدا عمری چشم به در نشستم تا برگرده،برگشت؟ هنوز هم به سختی از در چشم بر می دارم اما چرا،چرا انتظارم را نمی بینه؟ خدا وقتی نشون دادی چه اوضاعی داره وجودم آتیش گرفت!!وقتی دیدم هیچ خوبی از رقیبم نمی بینه اما بازم پشتش ایستاده.محکم.اما خدا مواظبش باش. مواظب شیرینم باش.هرچند زندگیم از دوریش از هم پاشید اما بالاخره دوسش دارم. حتی حالا که من را با غصه هام ول کرده.حتی حالا که قدرتمندترین فرد کلوپم،خودم را جلوی همه خرد کرد بازم دوسش دارم. خدا قدرت انتقام کوچکترین قدرتمه اما...اما...اما دلم نمیاد انتقامم را ازش بگیرم. اون که گناهی نداشت،یعنی داشت اما خودم بخشیدمش. نمی دونم چرا دیگه من را می بینه لبخندی بهم نمی زنه؟ انگار از وجودم خسته شده. انگار دیگه اونی نیستم که خودش گفت بهترین عزیزشم. انگار دلش عشقم را فراموش کرد.انگار دستش از دستم خسته شد.انگار قلبش از عشقم مغرور شد.انگار نه انگار که عمری تنهایش نگذاشتم.هرچند به من وفا نکرد و رفت اما حالا که به رقیبم وفادار است پس خدا یه موقعی انتقامی نگیری؟ از حقم گذشتم.خدا یه موقع اون دنیا اذیتش نکنی!؟ وقتی تو خوابم اومدی گفتی دلت براش تنگم شده؟،گفتم میتونه نشه؟گفتی دوسش داری؟گفتم وفادارم.گفتی یعنی دوسش نداری؟تکرارکردم فقط وفادارم.گفتی دیگه دوسش نداری؟گفتم میخوام خوشبخت شه.گفتی یه چیز نشون بدم طاقت دیدنش را داری؟نگرانش شدم،گفتم چیزیش شده؟ کسی اذیتش کرده؟گفتی با من بیا...اومدم.بریدم یه جای عجیب.گفتی صداش کن،با یه مکث از تردیدت گفتم شیرین...صدایی نیومد.گفتی دوباره.گفتم مهربونم،شیرین!بازم صدایی نیومد.گفتی ودوباره!گفتم گلم جوابم را   نمی دی؟شیرین؟عزیزم؟ و بازم صدایی نیومد.گفتی برو از اون در تو.نگاهی کردم تا در را پیدا کنم. بعد آرام آرام به سمت در سیاه رفتم.لکه های خون روی در سیاه خودنمایی میکرد.خونی که بر در بود بوی آشنایی داشت. بوی لبخند یک گل.بوی اولین نفس یک دوستی.گفتی برو تو.آروم و با تردید داخل شدم.شیرینم با پیکری خونی روی زمین بود.نتیجه سگ بازی های رقیبم.عمری قدرت یک منطقه بودم اما همچین شغالی نشدم. مگه شیرین چه کرده بود که خونی رهایش کرده بودند؟ بی هیچ یار و یاوری؟آرام بالای سرش نشستم و پیکر خونی اش را در آغوش کشیدم.آرام بغضم شکست.قطرات اشکی که بر صورت شیرین می بارید لکه های خون را پاک می کرد و می شست.او را در آغوشم فشردم و در همان حال زمزمه کردم،شیرینم هنوزم دوسم داری؟ نه؟ راست میگی،شاید نه. شاید من هنوز دوستت دارم.چی به روزت آوردن؟ چرا تنهایی؟ مگه هیچ سگی بالا سرت نیست؟ مگه اون گرگی که خیلی دوسش داری پیشت نیست؟ کی پیش من تنها شدی؟ دیدی چی به سر خودت آوردی؟حالا با چه قلبی میخوای عشقت را نگه دارم؟ دیگه نگه نمی دارم. تنها یادگارت همون یاد و خاطرات قشنگه که تو خاطرم می مونه. یه وقت چون با دست نازت نوازشم کردی ازم خجالت نکشی؟!هیچی ازت به دل نگرفتم.اگه یه روزی از این گله سگها ترد شدی جای خطرناکی نری! خطر داره. برگرد پیش خودم. هنوز در کلوپم به روت بازه. هنوز ۲تا چشم منتظرتن.برگرد تا بهترین زندگی را از سر شروع کنی اما اینبار بدون من. چون وقتی قدرم را می دونی که من دیگه نیستم...آرام اشکهایم میبارید. با دستانم صورتش را نوازش کردم و موهایش را درست کردم. با لبخندی از افسوس او را در آغوشم فشردم و با صدایی نالان ادامه دادم،شیرینم،خیلی سعی کردم به دوریت عادت کنم اما حیف که نتونستم.انگار هنوز که هنوزه منتظرتم. خیلی تلاش کردم از زندگی ای که واسم ساختی داستانی بنویسم اما انقدر دستم لرزید که تمام صفحه خط خطی شد. اگه میشه،اگه اشکالی نداره،اگه دلت واسم تنگه،اگه میشه برگرد تا من که نیستم لااقل تو یه یادگار از رفتنم باشی. ۲تا گل تو نبودت نذاشتن احساس شکست بکنم.کم کم شدن ۲تا گلم. حیف که از رفتنم این ۲تا گلمم تنها میشن.یه گلی که خواهرم بود و یه گلی که آرامش بخش دردهام بود... خدا یک دفعه گفتی دیگه وقتت تمومه اما خدا خیلی حرف داشتم. اینایی که گفتم نصفشم نشد خدا. اما تو من را بردی و شیرین را میون اون شعله های وحشی آتش که نمی دونم از کجا اومد رها کردی.خدایا هنوزم نمی دونم که جدا گلم سوخت ومن فقط نگاه کردم؟ انقدر سنگدل شدم؟گفتی نه! رفت تا دوباره یه روزی در دوردست ها به یاد کسی که خیلی دوستش داشت بیفتد.اشکهایم را پاک کردم و سرم را از تاسف تکان دادم.ادامه دادی میخوای همون آرامش بخش دردهات را ببینی؟گفتم نیوشا؟گفتی آره.گفتم خب آره،چرا نه؟که ناگهان همون جایی که شیرین بود در برابرم ظاهر شد اما شیرینم نبود.نهاگهان متوجه دختری شدم که به سختی در جستجوی چیزی بود...نیوشا...نیوشایه من بود.آرام به سویش رفتم و دستم را بر شانه اش گذاشتم. سپس با لبخندی که همیشه در برابرش می زنم پرسیدم، دنبال کسی میگردی؟ پاسخ داد دنبال لگافت،کسی که مثل برادر نداشته ام دوستش داشتم و دوستم داشت. تعجب کردم و چهره ام را در هم کشیدم. پرسیدم دنبال من؟ گفت نه! لگافت. گفتم خب مگه من لگافت نیستم،گفت نه! لگافت من حالا چند ساله که رفته اما نمی دونم کجا؟ کمی دقت کردم و متوجه تغییرات نیوشا شدم.حالا چند سال بود که من را گم کرده بود. با چهره ای عاجزانه در اطرلاف به دنبال کسی که من را آورده بود میگشتم که گفتی آره. این صحنه های چند سال آینده است. هم شیرین،هم نیوشا،هم گلت. نگاهی پر مهر به نیوشا کردم و دستان سردش را در دستم گرفتم. سرمای دستش نشان می داد که مدت زیادیست که تنها شده. تنها در این صورت بدنش سرد می شد. پرسیدم خیلی دوستش داشتی؟پاسخ داد بی نهایت! آهی کشیدم و او را در آغوش گرفتم.آرام پرسید آقا شما من را می شناسید؟ گفتم خیلی خوب!گفت شما کی هستین؟ گفتم یک گمشده و خدا تو من را بردی به ناکجاها!!!گفتی حالا سخت ترین مرحله،میخوای خواهرت را هم در آینده ببینی؟گفتم میشه؟ گفتی حتما و من را به جایی نورانی بردی!!! گفتم گلم اینجاست؟ گفتی بین گلها. آرام به سمت دشت گلی که آن سمت بود رفتم. نمی دانستم چه خواهم دید! نفسم را در سینه حبس کردم. بوی گلم را در میان همه ی گلهای خوشبو باغ تشخیص می دادم و به سویش می رفتم. چند دقیقه ای در راه بودم تا گلم را در آن نزدیکی یافتم. گلم در حالی که ۲ستاره در دست داشت میان گلهای سرخ و سفید نشسته بود. یک ستاره بسیار پرنور اما دیگری کم نور و فقط سوسو میکرد.خدا گفتی که ستاره کم نور منم،گفتم چرا کم نورم؟ گفتی چون نورت را تا بی نهایت به ستاره دیگر بخشیدی؟ ترسیدم بپرسم ستاره دیگر کیست؟!کنار گلم نشستم و دستم دا بر شانه اش گذاشتم،گفتم،خوشحالم.خیلی خوشحال که حالا که من پیشت نیستم تو غمگین نیستی. مرسی که به وصیتم گوش سپردی.حالا دیگه از رفتنم پشیمون نیستم. اما پاسخی نداد. انگار متوجه وجودم نشد. خواستم صدایش کنم که آتشی زبانه کشید و من را از خواهرم دور کرد،فریاد زدم من نمی تونم پیشت بمونم و ازت نگهداری کنم اما لااقل تو این ملاقات بی جوابم نذار!!! گلم بی جوابم نذارررر!!! اما بازهم متوجه وجودم نشد و به ستاره هایش چشم دوخت. نعره زدم که گلم بیا و نذار من را ببرن. خواهش میکنم! امات باز هم همانطور آرام نشست! و در کمال نا امیدی فریاد زدم خواهرم بیا و دستایه داداشت را بگیر تا بازم بمونم، که گلم متوجه فریادم شد و به سویم دوید. دستم را گرفت و من هم دستش را گرفتم،با بغض سختی گفتم که خواهرم،حالا که این برادر نامردت میره تا تنهات بذاره تو فقط ۲تا قول بده که اولی هیچوقت مثل من تنها نمونی و دومی اینکه همیشه خوشبخت باش که ناگهان آتش زبانه کشید و من برای این که دست خواهرم در آتش نسوزد دستم را از دستش کشیدم و با بغضی سخت از تکیه گاه زندگی تلخم دور شدم تا... خدا وقتی بیدار شدم از خودم ترسیدم هنگامی که خودم را با چهره ای...!

logaft

میرم ولی خوب بدون

                      واست تنگ میشه دلم

با چشم گریون میگم

                      خدانگهدار گلم

میگم بغض،میگه چرا بغض؟میگم مرگ،میگه چرا مرگ؟میگم اشک،میگه چرا اشک؟ میگم میرم،میگه نرو...!خدا اون که از دلم خبر نداره. نمیدونه توش چی میگذره. نه فقط اون، بلکه هیچکس نمی دونه. فقط من میدونم با قلبم و با خط و نشونم . تو هم میدونی. فکر میکنه بهش نمی گم یعنی فکر میکنه بهش ربطی نداره. اما نمی دونه خیلی هم بهش مربوطه فقط نمی خوام غمگین شه. خدا فقط خودت میدونی چه غم هاییش که نگفتم بهشُ تو خودم ریختم.مگه چندتا گل دارم؟ جز خواهرم؟ خواهر تنیم نیست اما اندازه وجودم دوسش دارم. اصلا اهمیت نمی دم دوسم داره یا نه. اهمیت نمی دم ارزشی براش دارم یا نه. اهمیت نمی دم که چقدر بهم فکر میکنه. مهم اینه که به همون اندازه ای که نمیشه وصف کرد دوسش دارم. مهم اینه که ارزشش تو قلبم غیر قابل حساب کردنه. مهم اینه که فکرم جز اون به هیچکس نیست. فقط یه قبله دارم.جالبه اون اولا یکی تو قلبم بود که قدرش را ندونست. قدر قلب عزیزم را نفهمید. قلبم جلوش خونین افتاده بود و جون می داد اما بی خیال از کنارش رد شد. در قلبم هنوز به روش بازه ولی چرا برنمیگرده؟ دیگه مهم نیست. خدا چقدر رفتم دنبالش؟ خدا اومد دم در لااقل یک کلام بگه برو؟ اومد که لااقل واسه بار آخر قشنگیه چشماش را ببینم؟ دیگه نمیخوام غرورم ریزتر بشه. بسه. یه گل قشنگ تر پیدا کردم. هم زیباتره. هم مهربون تره. هم رنگش یه کم هم رنگمه. یعنی من نارنجی ام اما اون قرمز.  واسه همین اینجا ها را قرمز می نویسم! خدا بهم گفتی اگه میخوای زنده بمونی باید یکی خیلی دوستت داشته باشه. اما اینطوری نشد. برعکس شد. من عاشق اون شدم. من خیلی دوسش داشتم. درست در عین ناباوری اومدی تو خوابم و گفتی اشکال نداره. اگه انقدر دوسش داری بمون تا وقتی تنها بشی. گفتم تا چه وقتی؟ گفتی...! گفتم خدا اینطوری اجبار میشه پیشم بمونه. من نمیخوام. گفتی اون نمی مونه. میره  و توهم به ما می پیوندی.باورش برام سخت شد اما با همون قطره اشکی که رو صورتم بود لبخندی زدم و سرم را پایین انداختم. گفتم خدا من که برم اون چی به سرش میاد. گفتی خوشبخته. گفتم از دوری من؟ گفتی از زندگی قشنگش. گفتم خدا راست میگی؟ واسه دل من که نمیگی.ها؟ گفتی نه. انقدر خوشبخت میشه که هر وقت دلش بگیره به یادت میفته. گریم بیشتر شد اما لبخندمم بیشتر. گفتم خدا برام مهم نیست چی به سرم میاد. گلم خوشبخت بشه دیگه راضی میشم. مرسی که بعد از رفتنم میذاری خوشبخت شه. اینطوری تو جهنمت هیچوقت نمی سوزم. و از خواب پا شدم. یه کم تب داشتم. سخت بود باور کنم که میرم. انقدر زود. سخت تر این بود که گلم دیگه به یادم نمی افتاد. اما برام فرقی نداشت. گفته بودی خوشبخت میشه. اونکه خوشبخت میشه بسمه. امیدوارم هیچوقت به یادم نیفته. چون گفتی دلش که بگیره به یادم میفته. نمیخوام یادم بیفته که دلش بگیره. نمیخوام. حتی نمی خوام بیاد سر مزارم. میترسم اشکش بریزه یکدفعه من زنده شم تا اشکاش را پاک کنم.نمی تونم اشکش را آواره ببینم. مگه اون گذاشت من آواره و دربه در دنبال پناهگاه بگردم؟ مگه سریع پناه لحظه هام نشد؟دوباره شب شد. دوباره خوابیدم. دوباره خواب دیدم. دوباره اومدی تو خوابم. گفتی چرا انقدر دوسش داری؟ گفتم چون وقتی هیچکس نبود که بهش تکیه کنم جواهری دیدم که همیشه پیشم بود اما ندیده بودمش. حالا میخوام مثل زندگیم دوسش داشته باشم. میخوام زندگیم را با عشق اون خاتمه بدم.گفتی چرا بهش نمیگی شده تمام لحظه هات؟ گفتم میترسم ازم خجالت بکشه.گفتی تو چی؟ازش خجالت میکشی؟ گفتم...هیچی نگفتم. یه کم گریه کردم و پاسخ دادم، خیلی زیاد. گفتی چرا؟ تو که کاری نکردی. تو که عاشقشم هستی؟ گفتم چرا نه؟ چون رازی که نباید میگفتم را بهش گفتم. رازی که گفتی به هیچکس نگو. گفتی اون که هیچکس نیست... تعجب کردم.ادامه دادی، اون خواهرته.مگه خودت نمیگی؟ گفتم آره. اما من لیاقتش را دارم؟ گفتی خیلی. خوشحال شدم.گفتم خدا جدی میگی؟گفتی آره. مگه حاضر نیستی واسش جونت را بدی؟ گفتم کاملا.گفتی پس تمومه. تو از هر کسی بیشتر لیاقتش را داری.سرخ شدم ولی باز ادامه دادی، هیچکس به اندازه تو دوسش نداشته،نداره و نخواهد داشت. کسانی هستند که دوستش داشته باشند اما تو از همه ی آنها بیشتر دوستش داری. گفتم خدا !من و تو این را می دانیم. خودش چی؟ بقیه چی؟ گفتی نیاز نیست بقیه بدانند. برای خودش بگو. من هم این وب را نوشتم تا بفهمد و...

دوستان و آبجی گلم. لازم است قابل توجه بگم که تمام داستان وب حقیقی بوده و هیچ تغییر و تصرفی در آن صورت نگرفته است.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم بهمن 1389ساعت 10:48  توسط ِAMIN  | 

چرا انقدر تنهام؟
من که خیلی ها را کنارم دارم...
چرا از همه دلخورم؟
زندگیم که رفت...
دیگه هیچ وقتم برنگشت...
زخم زبون عزیزترینام توانم را ازم میگرفت...
زخم زبون در و دیوار کمرم را خم میکرد که همونی که...
همونی که عاشقش بودی تنهات گذاشت و رفت؟
نمیدونم چی بگم؟
بگم آره؟
یعنی من انقدر ناتوانم؟انقدر شکستم؟
بگم نه؟
یعنی من هنوز باور ندارم؟هنوز...
کسی باورم نداره جز خواهرم...
خواهری که از همه دنیام عزیزتره...
اگه خواهرمُ نداشتم زندگیمم نمیخواستم...
اگه بگم بهترین خواهر دنیاس قول میدم اشتباه نگفتم...
خیلی مهربونه...
بعد شیرین تنها کسی که کامل به حرفام گوش میده همین خواهر گلمه...
تنها کسی که وقتی دلم میگیره آرومم میکنه هم فقط خودشه...
کاش همیشه پیشم بود...
که هیچوقتم دلم نگیره...
بعد شیرین عکسش تنها یادگارمه...
عکسش خیلی برام عزیزه...
هربار دلم میگیره با عکسش حرف میزنم...
امروز صبحم باز دلم براش تنگ شد...
عکسش را گذاشتم جلوم...
بغض کردم و ...
باهاش درد دل کردم :

-

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم بهمن 1389ساعت 10:45  توسط ِAMIN  |